پنجره رو باز کردم تا view نسبتا خرابه ی رو به روی خونمونو ببینم .    یهو چشمم خورد به یه موقعیت جالب که همیشه می دیدم و هیچ وقت توش دقیق نمی شدم !!!

اونم صحنه ای بود که پسر الاف همسایمون داشت کفتر بازی می کرد !!( حالا پسره رو ولــــش ، قصه رو در یاب)

در قفس کبوتراشو باز کرده بود و ولشون کرده بود تو آسمون ابر گرفته ای که نمی دونم کی می خواد از این ابر و بارون و هوای گندش دست بکشه !!!

یه چیزی تو اون لحظه منو به فکر انداخت ...   یاد خودم انداختم !! ...

یه لحظه بغض گلومو گرفت !!!

کبــــــوترا پر می زدند ... پرواز میکردند .. اما فقط بالاسر قفسشون !!!

انگار با چشمام داشتم یه پلن از یه فیلم آشنا رو میدیدم ...   کبوترا بالاشونو باز و بسته می کردند و تا یه دور ، دور خونشون ( منظورم قفسشونه ) می زدند باز بر می گشتند رو سقف قفسشون ( منظورم همون خونشونه )  می نشستند ..

ای خدا ... عجیب یاد خودم افتادم !!!

عین زندگی من بود ... نمی دونم شایدم بهتر از زندگی من بود ...اصلا شاید به من آزادی نمی دن تا بعدا تصمیم بگیرم که اصلا می خوام برگردم یا نه !!!

شایدم انقدر راحت طلبم که قفس گرم و امنمونو ول نمی کنم تا برم پی آزادی !...

اصلا گیج شدم !!!   ... 

  حس می کنم هیچی نمی دونم !!!

      تنها چیزی که می دونم اینه که حالم خیلی خرابه این روزای لعنتی !!! خیلی!